داستان همشهری

 

انتشار یکی از مطالب همچراغی در داستان همشهری بهمن ماه (البته کمی هم ممیزی شده )

همچراغی شما را دعوت میکند به تهیه این جریده وزین

توحید . ف

 

 

لینک نوشته
       

اشک

 

  پنج ساله بودم که بوقلمون گل باقالی بد صدایم را از دست دادم و پنج شبانه روز در سوگش گریستم . هفت ساله بودم که پدرم سر بره ی کوچکم را برید و چهار شبانه روز مرا به گریستن واداشت . در بیست و سه سالگی تو را از دست دادم و آنقدر گریستم که از حال رفتم و در سی سالگی جوانیم را از دست دادم و...

واشکی در کار نبود ...

نمیدانم اشک هایم تمام شده بود و یا جوانی دیگر ارزش گریه را نداشت  .

 

 

توحید . ف

 

لینک نوشته
       

من وزندگی

 

روزی که با هم آشنا شدیم ، نه بگذار بهتر بگویم ، روزی که تو را پیدا کردم زندگی ام به سه قسمت نامساوی تقسیم شد :

قسمتی که یواشکی عکس هایت را جمع میکردم

قسمتی که یواشکی عکس هایت را نگاهت میکردم

قسمتی که یواشکی عکس هایت را می بوسیدم

 

توحید . ف

 

 

لینک نوشته
       

اعتراف

 

کبریت را کشیدم  ، موهای طلایی فرفریش کز خورد و دود شد‌ ، نمیدانم تعمدی بود یا نه ، ولی اصلا دستم را نکشیدم ، اصلا نخواستم که دستم را بکشم ، اصلا نخواستم نجات بدم موهای فرفری عروسکش را . . .

اصلا نخواستم که . . .

سی و هفت سال است که عذاب وجدان دارم

سی و پنج سال است که می داند کار من است و هنوز جرات اعتراف ندارم

سیزده سال است که همسرم میگه مشکلت با ناهید چیه؟

هشت سال است کودکم میپرسد که چرا ما هیچوقت خانه ی خاله ناهید نمیریم

یک روز است که ناهید میگه نمی خوای تمومش کنی ؟

 

توحید . ف

 

 

لینک نوشته
       

من و تو

به پهنای صورت اشک میریخت ...

چونکه عروسک چشم زاغش را با تفنگ آب پاچ نارنجیم کشته بودم ...

چونکه عروسک زشت مو طلاییش باعث شده بود چرخ کامیون قرمز خوشگلم در بیاد .

آن روز بدون قصاص و دیه آن قتل عمد با آتاری بازی فراموش شد .

ولی امروز یک اشتباه کوچک لفظیم را با یک دنیا عذرخواهی که کردم ، نمیبخشد .

توحید . ف

 

 

لینک نوشته
       

 

فانتزی

در آن تاریکی خواب خواه اتاق خواب

پنجه ی نرم نور موبایل

مصمم چهره ی سورئالت را

کرده است مشق نظر بازی

کجاست حافظ شیرازی ما

تا که  اندازد تاس بر دفتر خود

بر سر داستان نظر بازی و بی خبری و حیرانی

 

توحید . ف

 

لینک نوشته
       

بنام آنکه بخشید خاک را جان        بنامید نام آن موجود انسان

 

مردم جالبی داریم..

 

طرف میگه:

تو یه تصادف دچار معلولیت شدم، ولی خیلی روحیم خوب بود و شاد بودم و هیچ مشکلی نداشتم..

چند سال بعدش تو کنکور قبول نشدم، واسه همین افسرده شدم.. الان 16 ساله دارم روزی 12 تا قرص می خورم..!!

 

واسه دانشگا..؟!

 

ساسان

لینک نوشته
       

او رفت

 

زمستان که فریبمان داد . یک آدم برفی خپل ساختیم با هم . او دماغش را کند و گذاشت روی صورت آدم برفی و من چشم هایم را هدیه کردم به آدمک . بهار که رسید آدم برفی آب شد و بینایی مرا و بویایی او را ضایع کرد . او دیگر نتوانست دستان مرا بو کند و رفت و من نیز نتوانستم دیگر ببینمش تا بروم دنبالش .

 

توحید . ف

 

 

لینک نوشته
       

بنام آنکه بخشید خاک را جان        بنامید نام آن موجود انسان

 

کنسرت تلفیقی استاد مسعود شعاری در اهواز

 

 

 

سینا شعاری: عود و گیتار کلاسیک؛ مسعود شعاری: سه‌ تار؛ درشن آنند: تبلا؛ و وصال عرب زاده: سه تار

 

ساسان

 

لینک نوشته
       

آخرین بار

 

آخرین باری که پریدم سرعتم از همیشه کمتر بود ، شاید هم جاذبه ی زمین حال و حوصله ی قدیم ها را نداشت . آخرین باری که پریدم دستم بسیار مصمم بود برای نکشیدن ضامن چتر . وقتی رسیدم زمین همه چیز عادی بود ، همه چیز همانطور بود که فکرش را میکردم ، آخرین باری که پریدم پلیس بموقع رسید ، آمبولانس آماده بود . آخرین باری که پریدم پلیس علت مرگم را باز نشدن چتر نجات اعلام کرد ولی آخرین باری که پریدم علت مرگم نخواستن باز کردن چتر نجاتم بود

 

ت . ف

 

لینک نوشته