| همچراغی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
...
تو که می خندی ...
نه ولش کن
صدام که میزنی ...
نه بگذریم
میدونی وقتی ازم میخوای که ...
نه بیخیال
( این یعنی سادیسم در دوستی که خیلی ها دارند ... تغییر بدید خودتون رو تا قبل از اینکه تغییر کند روزگار )
توحید . ف
| لینک نوشته |
درد
گاهی اوقات سکوت سرشار از کلماتیست که تو بهتر از من میدانی و میخوانیش
گاهی آزار ندادن ساده تر از رنجاندنست
گاهی من بودن خیلی دردناکتر از تو بودنست
توحید . ف
| لینک نوشته |
کالبدشکافی زندگی
خروجی درد ناک و خون آلود
گریه
شیرخشک
جنگ و ترس و تشیع جنازه
مهدکودک و گریه
مدرسه و نق زدن
عاشق شدن
من و تو و راهنمایی
من و تو و دبیرستان
کنکور و بیخیالی
دانشگاه و زندگی را فهمیدن
من و تو و غم
من و تو و امید
من و تو و عشق
من و بی تو و عشق
من و تو و نامردی
من
من
سربازی
غم و استرس
کار
کار و استرس
خواستگاری
کار
خواستگاری
کار
خواستگاری
بیکاری
نامزدی
عقد
ازدواج
دعوا
بچه
دعوا
متارکه
بچه
گریه
گریه
طلاق
بچه
بچه
بچه
بچه
....
توحید . ف ( سال نو پیشا پیش مبارک )
| لینک نوشته |
عابر
ایستاده ام
از کنارم رد شدی - آرام - آرام - آرام و من دلهره ی نادیده شدن را ایستاده حس کردم
آرام - آرام - آرام همینجا ، همین نزدیک دیده شدن ، ایستاده ام عابر من
توحید . ف
| لینک نوشته |
ده فرمان
کودکم از آنجایی که آدمی از فردایش بی خبراست و چون نمیدانم روزی که سر از تخم در میاوری بنده ی شریف تشریف دارم تا با تربیت کردنت به خودم ببالم یا نه لذا هم اکنون ده پند اساسی که شفای زندگیست را در اختیارت میگذارم باشد که آدم شوی :
1) هیچگاه دروغ نگو مگر وقتی که کسی بخواهد ازت چیزی قرض بگیرد
2) دست راستت را هیچوقت توی دماغت نکن ، چونکه شاید در لحظه ی انتزاعی دست دادن قرار بگیری
3) به جنس مخالفت هیچوقت اعتماد نکن ولی از جنس مخالفت همیشه بخواه بهت اعتماد کنه
4) رشته ی تحصیلی را انتخاب کن که پارتی مدنظرت برایش شغل داشته باشد
5) با کسی دوست شو که بتونی سوارش بشی نه اینکه مجبور به کولی دادن بشی
6) فحش نده تا وقتی که زورت به طرف میرسه
7) به آنچه داری قناعت کن چون اجدادتم همین کارو کردن چونکه چاره ای نداشتند
8) برای گرفتن حقت اگر دختری گریه کن و اگر پسری داد بزن
9) هسته ی خرما رو قورت نده چونکه عمودی بلعیده میشود و افقی دفع (ضرر داره واست)
10) جای این مسخره بازی ها بشین یه کمی درس بخون بلکه آدم شی
توحید .ف
| لینک نوشته |
داستان همشهری
انتشار یکی از مطالب همچراغی در داستان همشهری بهمن ماه (البته کمی هم ممیزی شده )
همچراغی شما را دعوت میکند به تهیه این جریده وزین

توحید . ف
| لینک نوشته |
اشک
پنج ساله بودم که بوقلمون گل باقالی بد صدایم را از دست دادم و پنج شبانه روز در سوگش گریستم . هفت ساله بودم که پدرم سر بره ی کوچکم را برید و چهار شبانه روز مرا به گریستن واداشت . در بیست و سه سالگی تو را از دست دادم و آنقدر گریستم که از حال رفتم و در سی سالگی جوانیم را از دست دادم و...
واشکی در کار نبود ...
نمیدانم اشک هایم تمام شده بود و یا جوانی دیگر ارزش گریه را نداشت .
توحید . ف
| لینک نوشته |
من وزندگی
روزی که با هم آشنا شدیم ، نه بگذار بهتر بگویم ، روزی که تو را پیدا کردم زندگی ام به سه قسمت نامساوی تقسیم شد :
قسمتی که یواشکی عکس هایت را جمع میکردم
قسمتی که یواشکی عکس هایت را نگاهت میکردم
قسمتی که یواشکی عکس هایت را می بوسیدم
توحید . ف
| لینک نوشته |
اعتراف
کبریت را کشیدم ، موهای طلایی فرفریش کز خورد و دود شد ، نمیدانم تعمدی بود یا نه ، ولی اصلا دستم را نکشیدم ، اصلا نخواستم که دستم را بکشم ، اصلا نخواستم نجات بدم موهای فرفری عروسکش را . . .
اصلا نخواستم که . . .
سی و هفت سال است که عذاب وجدان دارم
سی و پنج سال است که می داند کار من است و هنوز جرات اعتراف ندارم
سیزده سال است که همسرم میگه مشکلت با ناهید چیه؟
هشت سال است کودکم میپرسد که چرا ما هیچوقت خانه ی خاله ناهید نمیریم
یک روز است که ناهید میگه نمی خوای تمومش کنی ؟
توحید . ف
| لینک نوشته |
من و تو
به پهنای صورت اشک میریخت ...
چونکه عروسک چشم زاغش را با تفنگ آب پاچ نارنجیم کشته بودم ...
چونکه عروسک زشت مو طلاییش باعث شده بود چرخ کامیون قرمز خوشگلم در بیاد .
آن روز بدون قصاص و دیه آن قتل عمد با آتاری بازی فراموش شد .
ولی امروز یک اشتباه کوچک لفظیم را با یک دنیا عذرخواهی که کردم ، نمیبخشد .
توحید . ف
| لینک نوشته |


