همچراغی

 

بنام آنكه بخشید خاك را جان             بنامید نام آن موجود انسان

 

حوصلم سر رفته بود. داشتم قدم می زدم و با خودم فکر می کردم که یهو پشت شیشه دیدمش. قبلا هم دیده بودمش، ولی تا به حال اینقد نظرمو جلب نکرده بود. نمی دونم، ایندفه یه طور دیگه بود، خیلی صورت جذابی داشت. بازم همون لباس قرمز و سفیده تنش بود. آروم رفتم پشت شیشه طوری که اون منو نبینه. داشت واسه خودش می رقصید. تو حال خودش بود و اصلا متوجه من نبود. چه حرکات آروم و ریتمیکی! رقصش محشر بود .. چه کردی خدا .. سریع موبایلمو درآوردم و دو سه تا عکس ازش گرفتم. غرق تماشا بودم که یهو به خودم اومدمو دیدم داره نگام می کنه، می خواستم قایم شم ولی فایده نداشت، منو دیده بود. حرکت لباشو دیدم، انگار یه چیزایی می گفت. شاید از اینکه دزدکی نگاش می کردم ناراحت شده بود. نفهمیدم اسمش چیه ...

الان چند هفته ای از اون روز می گذره .. دیگه کلی با هم دوست شدیم. همیشه میرم و از پشت شیشه نگاش می کنم. کلی با هم حرف می زنیم .... هنوز اسمشو نمی دونم .... ولی من همون ماهی صداش می کنم ...

1:33 بامداد چهارشنبه 5/2/85

 

نوشته ... ساسان

تا بعد ... یا حق

 

   + توحید فراهانی ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
comment نظرات ()