همچراغی

 

بنام آنكه بخشید خاك را جان               بنامید نام آن موجود انسان

 

سلام به همه .. چه اونایی كه می خونن، چه اونایی كه نمی خونن ...

ایندفه می خواستم در مورد یه موضوعی صحبت كنم، كه دیدم اگه این داستان رو بنویسم خودش حرف منو می زنه ... بخونید، انشاا... متوجه حرفی كه می خواستم بزنم می شین ...

 

البته قبلشم بگم كه این یه داستان به زبان انگلیسی بود، كه به فارسی برش گردوندم .. اگه خوب ترجمه نشده، شما ببخشید ... اما داستان ...

وقتی آقای جونز از سر كار به خانه برگشت هنوز همسرش در حال تمیز كردن خانه بود و لباسهایش كثیف و كهنه بود و جوراب نپوشیده بود، موهایش مرتب نبود، گرد و خاك روی صورتش نشسته بود و خسته به نظر می رسید. شوهرش به او گفت: وقتی بعد از يك كار سخت به خانه بر می گردم، باید تو را اینطور ببینم؟ ...

خانم اسمیت، همسایه خانم جونز، نیز آنجا بود و هنگامیكه صحبت های آقای جونز را شنید، به سرعت خداحافظی كرد و به خانه برگشت. سپس بدقت موهایش را شست، شانه زد و مرتب كرد، بهترین لباسش را پوشید و زیباترین جوراب هایش را به پا كرد. صورتش را آرایش كرد و منتظر ماند تا همسرش به خانه برگردد.

وقتی شوهرش به خانه رسید، خسته و بی حال بود. به آرامی وارد خانه شد، زنش را که دید سر جایش ایستاد ... سپس با عصبانیت فریاد زد ... "امروز بعد از ظهر كجا قرار داری؟!" ...

 

کوچیک شما .. ساسان

تا بعد ... یا حق

 

   + توحید فراهانی ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱٧ مهر ۱۳۸٤
comment نظرات ()