ساده تر از ساده

 

 

روزگاری دوست جانبازی داشتم که پانزده سال ِ ساده از زندگیش رابا یک ترکش بدخیم به سادگیه یک درد طولانی زندگی کرده بود . بالاخره پزشکان در یک روز ساده بعد از شش ساعت عمل سنگین جراحی موفق به خروج آن مهمان ساده ی آهنی از بدن ساده ی رفیقمان شدند .

  بعد از آن روز ساده ، دوستم همیشه به من میگفت بودن آن ترکش ساده توی بدنش دردناک بود و نبودنش خیلی دردناکتر، امان از آن روزی که انس بگیری به آنچه که جای آرامش دادن بهت لحظات ساده ی زندگیت را نابود میکند .

  و چون دوستم نتوانست با این جدایی ساده کنار بیاد ، یک روز ساده دیگه دوستم نبود ، دیگه دوست هیچ کس نبود ، دیگه نبودش ...

  میدونی عزیزم ، حکایت تو ، حکایت همان ترکشه ، تا وقتی که بودی یک زجر بود ، حالا که نیستی یه زجر...

 

توحید . ف

 

لینک نوشته