همچراغی

 

بنام آنكه بخشید خاك را جان         بنامید نام آن موجود انسان

 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند: ديگر چاره ايي نيست. شما به زودي خواهيد مرد. دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد٬ به زودي خواهيد مرد.

بالاخره يكي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار٬ اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.

 

کوچیک شما .. ساسان

تا بعد ... یا حق

 

   + توحید فراهانی ; ٦:٢٧ ‎ق.ظ ; ۳ آبان ۱۳۸٤