همچراغی

دعا

 

 

    روزی بابت نیکوکاریهایم ملکه دعا به کنارم هبوط کرد و مرا گفت : بنده ء شایسته پروردگار ِ بی همتا ، دعایی کن تا به فرمان ایزدی بر آورده اش سازم .....

   دستانم را به آسمانها بردم و عرض کردم : ای خدای مهربان مرا کلاغ کن ، ملکه دعا بر آشفت که کلاغ دیگر چرا ؟؟!!!!!!

   گفتمش چون آرزو دارم که پرواز کنم ، گفت خب اینهمه پرنده زیبا و رنگانگ خداوند خلق کرده ، یکی دیگر را انتخاب کن ، گفتم : راست میگویی ها !! دوباره دستانم را به آسمانها قرض دادم و عرض کردم : پروردگارا از کرم و بخشش خود مرا خروس ِ زیبایی کن تا به اوج آسمانهایت پر کشم .....

   ملکه دعا بر آشفت و ضربه ای محکم بر جبینم زد که : تو که بلد نیستی دعا کنی ، مجبوری دعا کنی ؟؟ همان بهتر که کلاغ باشی ، حداقل حسنش این است که نه کسی طمع زیباییت را میکند و نه طمع چشیدن مزه گوشت تلخت را ......

 

 

   + توحید فراهانی ; ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; ٢٥ آبان ۱۳۸٤
comment نظرات ()