همچراغی

آخ جون آزادی

 

 

 

 

   یادش به خیر ، دوران خوش کودکی ، چه دورانی بود ، لحظه به لحظه اش خاطره است

هیچ وقت بعضی از نصیحت ها رو فراموش نمی کنم ، گرچه هنوزم متوجه معنا و مفهوم بسیار پیچیده اشان نمیشم .......

   مثلا دوران خوش ابتدایی بودنم :

   ساعت 6 صبح از خواب ناز به هزار سختی پا میشدم ، خودم که اون موقع اخلاقم سگی بود ، حاضر نبودم با خودم هم صحبت کنم چه برسه به دیگران .....

   بعد سوار سرویس میشدم تا برم مرسه (مدرسه ) تو سرویس راننده ی  بسیار دوست داشتنی و محترم متذکر این موضوع محترمانه میشد ، که اول صبحی همتون خفه باشید که اصلا حال و حوصله ندارم ها ....... و گرنه ال میکنم و بل میکنم  ........

   وقتی میرسیدیم مدرسه زنگ خورده بود و یک راست میرفتیم سر صف ، اونجا هم که قرار بود ساکت باشیم که بر همگان واضح و مبرهن بود که اگر سر مراسم صبحگاهی تکون بخوریم ، آقای خدا ناراحت میشه و هممونو سوسک میکنه ، سه سوت ........

   بعد میرفتیم سر کلاس ، و به علت احترام خاصی که برای مسبلمون ( مبسرمون ) قائل بودیم ، جرات نمی کردیم که جیک بزنیم ..........

   بعد که معلم عزیز تشریف میآورد ، خیلی منطقی عرض میکرد که سر کلاس درس لال باشید ، زنگ تفریح هر گهی خواستید میل بفرمایید .......

   زنگ تفریح که میشد ، پدر سوممون ( ناظم جون ) پای میکرفون عرض میکرد که از قضای روزگار تمام همسایه های مدرسه ما یا مریضند یا دارند میمیرند و یا ........ در هر صورت صدا از دیفال ( دیوار ) در بیاد ولی از شما نه ، ما هم که مرده حرف منطقی بودیم ، میفرمودیم : چشم .......

   بعد از مدرسه هم که نباید مثل زندانیها از در مدرسه خارج میشدیم ، آخه مگر آدم از خونه دومش با جیغ و داد خارج میشه ، اینو حیوون ها هم میدوند ، ولی نمیدونم چرا ما نمیدونستیم ........

   تو سرویس در  حال برگشت که دوباره راننده عزیز عرض می کردند که پیش پای ما یهو تمام بلاهای آسمانی به سرش نازل شده و اصلا حوصله شنیدن زر زر مارو هم نداره ........

   وقتی میرسیدیم خونه که اینقدر گوشنه ( گرسنه ) بودیم که دیگه خودمون جون نداشتیم زر زر کنیم ......... 

   بعد ازغذا که به قول مادرم حیوونها هم استراحت می کنند چه برسه به ما که آقای آدم هستیم ....... 

   بعد از ظهر بالاخره میرفتیم تو کوچه جهت انجام فریضه مقدس فوتبال و الک دولک ، 5 دقیقه نگذشته از این آزادی وصف ناپذیر که صدای همسایه های عزیز در میامد که الان میاییم گوشتونو میبریمو  ناخنتونو میکشیم و .......خلاصه دهنتونو سرویس میکینم....... و هر انسان عاقلی میفهمه که ساکت بودن بسی بهتر و مقرون به صرفه تره تا  ........  پس ........

   شب هم که میآمدیم خونه باباجونمون با رییس پفیوزش دعواش شده بود و باید خفه میشدیم تا کتک نخوریم ..........

   دیگه ساعت  ۳۰:۱۰ .....  نمیخوای بخوابی تو ؟!!!!!!!!!

   چشم ، شب بخیر مامان جون ، شب بخیر باباجون ، بابت همه آزادی هایی که امروز بهم دادین یه دنیا ممنونم !!!!!!!!!

 

   خلاصه سر همین حرف نزدن عقده ای شدم

   اونوقت میگن چرا میتینگ میکنی ، بابا دارم دق میکنم ، بذارید یه کم حرف بزنم .......

 

 

 

   + توحید فراهانی ; ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; ۳ آذر ۱۳۸٤
comment نظرات ()