همچراغی

 

بنام آنكه بخشید خاك را جان          بنامید نام آن موجود انسان

 

سلام .. این متن رو یكی از دوستان برام فرستاده بود.

 

كلاغ لكه ننگی بود بر دامن آسمان، و وصله ناجوری بر لباس هستی، و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می شكفت نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش اعتراضی بود كه در گوش زمین می پیچید.

 

كلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را.

كلاغ فكر می كرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است كه هرگز او را شامل نمی شود. كلاغ غمگینانه گفت: كاش خداوند این لكه سیاه را از هستی می زدود؛ و بالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند.

 

خدا گفت: "صدایت ترنمی است كه هر گوشی آن را بلد نیست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه كوچكم! بخوان. فرشته ها منتظر تو هستند."

و كلاغ هیچ نگفت.

 

خدا گفت: "سیاه، چون مركب؛ كه زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیباییت را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی كم دارد. خودت را از آسمانم دریغ نكن." و كلاغ باز خاموش بود.

 

خدا گفت: "بخوان برای من. بخوان، این منم كه دوستت دارم. سیاهی ات را و خواندنت را."

و كلاغ خواند.

این بار عاشقانه ترین آوازش

را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

 

كوچیك شما ... ساسان

تا بعد ... یا حق

 

   + توحید فراهانی ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ٢۱ آذر ۱۳۸٤
comment نظرات ()