همچراغی

 

بنام آنكه بخشید خاك را جان          بنامید نام آن موجود انسان

 

شما شانستون چطوره؟ من که خیلی شانس ندارم. تو بازی چرا، شانس زیاد میارم ... ولی تو واقعیت شانس مانس ندارم ... یکی از نمونه های بد شانسیم:

 

همونطور که می دونید، خدمت سربازی برای ذکور اجباریه. یا به قول خودم، این شتریه که رو همه مون می خوابه!! .. و از اونجا که یه راههایی وجود داره که بشه از زیر این شتره در رفت، و تنها راه من اقدام از طریق کفالت بود، باید وارد دانشگاه میشدم تا اَبَوی 60 سالشون بشه (ایشالا 160 ساله بشه) .. دانشگاه رفتنم که فیلمی بود واسه خودش ... سوای همه خوبیا و بدیاش، ما تا اینجاش اومدیم و الان ترم 5 هستم ... ترم اول که بودیم، یکی از دوستام تونست معافیت کفالت بگیره ... من هم از همون ترم اول حساب کردم دیدم که ترم 5 می تونم واسه معافیت اقدام کنم .. تا اینکه یکی دو ماه گذشته پدر ما وارد 60 سال شدن .. و از اونجا که برادرم توی تهران داره خدمت سربازی شو می گذرونه، (و من مثلا خیر سرم در غیاب برادرم پسر بزرگ خونه هستم)، همراه همون دوست فوق الذکر و یکی دیگه از دوستام که اونم می خواست از طریق کفالت معاف شه، رفتیم حوضه .. البته از حدوداً 1 هفته قبلش ریشامو نزدم و شلوار پارچه ای و آستین بلند (تو این گرمای اهواز) و این بساطا .. رفتیم اونجا و بعد از کلی تو صف موندن و اینور اونور رفتنا، آخرش نوبت من شد .. رفتم جلو و با حالتی مظلومانه و بچه مثبتی گفتم: "سلام علیکم، اومدم واسه معافیت کفالت. پدرم 60 سالشه، برادرم هم .. " هنوز حرفم تموم نشده، طرف گفت "قانونش برداشته شد." .. من که انتظارشو نداشتم، گفتم: "ولی تهرانه ها، سربازه". گفت: "هرجا می خواد باشه، قانونش برداشته شده". آخه یکی نیست به اینا بگه حالا وقت قانون برداری بود. حالا از این گذشته، یه شهیدی، یه مفقودالاثری چیزی هم نشدیم که از اون طریق معاف شیم .. این همه شرایط واسه معافی هست، یکیش به ما نخورد. این یکی هم که داشت می خورد، زد تو جاده خاکی ...

خلاصه، منم دست از پا درازتر اومدم بیرون .. و مثل بچه آدم اومدم خونه، (البته اول رفتم کلاس بعد اومدم خونه). رفتم حموم. خط ریش سابق رو گذاشتم، و به درس نخوندنم ادامه دادم ..!

البته ناگفته نماند که برام خیلی هم فرق نمی کنه که برم سربازی یا نرم ... چون نمی دونم چطوره. اومدیم خیلی هم خوب بود و خوش گذشت ... از بزرگترا هم شنیدم که می گن:

 

" خاطرات (و دوستان) زمان دانشگاه و سربازیت، هیچ وقت یادت نمی رن و جزو خاطرات (و دوستای) خوب زندگیت میشن."

پس باید بخوریم این حلوا رو ببینیم چطوره!! دانشگاش که بد نبود، تا چه باشد سربازیش!!

 

فقط واسم دعا کنین که این شتره آروم بخوابه!!

 

كوچیك شما ... ساسان

تا بعد ... یا حق

 

   + توحید فراهانی ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۸ دی ۱۳۸٤
comment نظرات ()