همچراغی

حق

 

 

 

   کنار جوان معلول نشسته بودم ، نمی دانستم که باید نشان دهم متوجه نگاههای عاشقانه اش به آن دختر شده ام یا نه .....

   داشتم با خودم کلنجار میرفتم که رویش را به من کردو گفت : می دانم که فهمیدی ، راحت باش ، شکه شده بودم ولی کم کم خودم را جمع و جور کردم و گفتم : برای چی بهش نمیگی که بهش علاقه مند شدی؟

   لبخند تلخی زدو گفت : علاقه ؟ عاشقشم ، اگر یک روز نبینمش می میرم .

   گفتم : خب اینکه بدتره ، پس حتما باید بهش بگی ......

   گفت : مگر وضعیت من رو نمیبینی ؟

   نگاهی به پاچه شلوار خالی و آویزان روی ویلچیرش انداختم و ساکت ماندم ، بعد با صدایی خیلی بلند و طعنه زننده خندید و با عصبانیت گفت:

   می دونی !! خیلی برام عجیبه ، خیلی زیاد ، نمی دونم چرا ما ها که یا دست نداریم  یا پا یا هر کوفت و زهر مار دیگه به خودمون اجازه حق انتخاب همسر نمیدیم و سالهای سال عاشقی خود را پنهان میکنیم ولی خیلی ها مثل شما ها که ظاهری سالم دارند ولی در وجودشان قلبی نیست به خودشون اجازه میدن که دائما انتخاب معشوقه کنند .....

 

 

   عید قربان و غدیر بر همگان مبارک                                                    

 

   + توحید فراهانی ; ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; ٢٥ دی ۱۳۸٤
comment نظرات ()