همچراغی

شیطان


 

 

   چند سال پیش بود  ، مکه ، یادش بخیر ، نوبت به رمی  جمره( سنگ زدن به شیطان ) رسیده بود ، دستم را تو همیان آویخته به گردن کردم و چند تا سنگ ریز در آوردم ، یه بسم الله غلیظی گفتم و اولین سنگ را پرتاب کردم ، درست به هدف خورد .....

   سنگ دوم را به دست راستم دادم تا پرتاب کنم که ناگهان دیدم  سنگهای جمع شده تو چاله تکانی خوردن و شیطان از لای سنگها بیرون آمد .....

   نگاهی به من کرد و با نیش خند تلخی گفت :

   تو دیگه چرا آقا توحید ؟؟؟ تو که از خودمونی عزیز.... 

 

 

   + توحید فراهانی ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۳٠ بهمن ۱۳۸٤
comment نظرات ()