همچراغی

 

بنام آنكه بخشید خاك را جان           بنامید نام آن موجود انسان

 

ساعت 4 صبحه ... از اینترنت خارج شدم، کامپیوترم خاموش کردم و رفتم مسواک زدم ...

اَه .. کاشکی اول یه چیزی می خوردم؛ یکم گشنم شده ....؛ ولش کن، بی خیال ..

الان ساعت 4:20 ... هنوز دارم تو جام وول می خورم؛ شاید مال گرسنگی باشه، یا اینکه چون ظهر خوابیدم ... ولی انگار گرسنگیه خیلی پر زورتره!.. ولی کی حال داره دوباره مسواک بزنه؟! تازه، نصف شبی برم چی بخورم؟ ..

 

مادرم همیشه می گه: «نبینم شب گشنه بخوابینا!. گناه شکمتون گردنتونه، اون دنیا باید جواب بدین ..»

 

ساعت 4:30 ... اتاق ساکته ... صدای اعصاب خورد کن ساعت، شده قوز بالا قوز گشنگی ..

بازم با خودم کلنجار می رم که خوابم ببره .. از تو خیابون یه صداهایی میاد .. صدای جاروی رفتگره!! نمی دونستم این موقع هم رفتگرا کار می کنن ...! الان یه موتوری هم داره از کوچمون رد می شه .... نگهبان شبه ... همینطور که میره یه سوت هم تو دهنشه و هی صداشو در میاره ... من که نفهمیدم این سوت واسه چیه؟.. اِاِاِ .. از خونه همسایه هم داره صدا میاد ... انگار توخونه ی اونا هم یکی خوابش نبرده ... حتما اونم گشنشه ... من که دیگه جونم داره در میاد ... جهنم، یه بار دیگه مسواک می زنیم ... برم یه چیزی بیابم بخورم ... واقعا که گرسنگی هم بد دردیه ...  خدا گرسنه ها رو سیر کنه ... آمین

ساعت 5:05 ....

 

كوچیك شما ... ساسان

تا بعد ... یا حق

 

   + توحید فراهانی ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ٤ اسفند ۱۳۸٤
comment نظرات ()