همچراغی

 

بنام آنكه بخشید خاك را جان             بنامید نام آن موجود انسان

 

سلام .. با خودم گفتم این وبلاگ اگه یکم بار آموزشی هم داشته باشه، بد نیست!! .. لذا این خاطره رو واستون می گم ..

 

توضیح: از اونجا که من اغلب با اتوبوس میرم دانشگاه و میام، و مدت زیادی تو راهم، موقع رفتن تو اتوبوس درسامو می خونم، و موقع برگشت یا تمرینامو حل می کنم یا واسه خودم نقاشی می کشم ...

 

ساعت 20 و خورده ایه ... خسته و کوفته دارم از دانشگاه برمی گردم ... بعد از 5 دقیقه راه رفتن سریع، به ایستگاه اتوبوس رسیدم ... خوشبختانه اتوبوس اومده و لازم نیست معطل اومدنش بشم. می رم بالا. آخیش، جامو کسی نگرفته ... (من معمولاً می رم ردیف آخر «البته قسمت آقایون !!!» پشت سر راننده می شینم. نمی دونم چرا، ولی اونجا راحت ترم) .. نشستم تا ماشین راه افتاد، یکی دو دقیقه که رفت، کاغذ و مدادمو از کلاسورم در آوردم، پاهامو بالا آوردم و زانوهامو چسبوندم به پشتی صندلی جلوم. کلاسور روی پام، کاغذ روش، و شروع کردم به کشیدن ... بیشتر دوست دارم عکس حیوانات رو بکشم، و اگر بخوام از خودم بکشم، فقط سر حیوانات رو می کشم ...

صندلی کنارم خالی بود ... توی یکی از ایستگاه ها، یه خانومی با پسر کوچیکش سوار شدن، و پسرشو فرستاد پیش من بشینه ... من با دهن اسبی که داشتم می کشیدم، مشکل پیدا کرده بودم، هی می کشیدم هی پاک می کردم ...ولی حواسم به پسره بود که هی یواشکی داشت نگاه می کرد .. آخرش پرسید: "چکار می کنی؟" . گفتم: "نقاشی می کشم؛ تو هم نقاشی می کشی؟" – نه.!اِ، هیچی نمی کشی؟ - من فقط خونه می کشم.آهان. چند سالته؟ - 8 سال ... بعدش دیگه حرفی نزدیم. تا اینکه من دیگه کارم تموم شد و بالاخره تونستم دندونای اسبه رو درست کنم. به ایستگاهی که باید پیاده می شدم نزدیک می شدیم، که من بلند شدم که برم جلو. از جلوی پسره رد شدم و یکی دو قدم که رفتم جلو، پسره داد زد: "خدافظ" ...

من که اصلا حواسم به پسره نبود، شرمنده شدم و با لبخند بش نگاه کردم و ازش معذرت خواهی کردم، خدافظی کردم و اومدم پایین ..

دیگه از اون موقع تا حالا، هر وقت با یکی صحبت می کنم، (حتی اگه فقط ازش ساعت بپرسم) وقتی می خوام برم، باش خداحافظی می کنم یا میگم "با اجازه".... مخصوصا با بچه ها ...!!

 

نکته آموزشی: یا سوار اتوبوس نشید، یا اگه می شید نذارید صندلی کنارتون خالی بمونه، یا اگه موند نذارید بچه بشینه، یا اگه نشست باش حرف نزنید، یا اگه باش حرف زدید یکی از این دو کار رو انجام بدید؛ یا باش خدافظی کنید، یا اصلا پیاده نشید ...

 

نوشته ... ساسان

تا بعد ... یا حق

   + توحید فراهانی ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸٤
comment نظرات ()