همچراغی

سال تحویل

 

 

 

   نگاه ساعتم کردم ، چیزی دیگه به سال تحویل نمانده بود . خیلی وقت میشد که منتظر بودم ، به خاطره استرس و فشاری که روم بود عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود ، تمام سعیم را میکردم تا خودم را خونسرد نشان بدم :

   خونسرد؟ نه نمیشه ، دارم دیوونه میشم ، همش چند دقیقه بیشتر تا سال تحویل نمونده اونوقت من باید منتظر این آشغال عوضی باشم ..........

   کار هر سالشه ، حداقل سه سال پشت سر همه که همین مشکل رو باهاش دارم ...........

   نمیدونم چرا نمی تونه من رو درک کنه ، خوب من حساسم ، دوست ندارم سال نو رو با انتظار و نگرانی شروع کنم ، حالا هر چی میخواهید اسمش رو بذارین ، خرافاتی ؟ وسواسی ؟ اینجوریم دیگه .........

   نمیدونم این سری چه بهونه ای داره ؟ این سری واقعا مراقب بودم که کاری نکنم که بخواهد یک دقیقه هم منتظرم بذاره .....

   آخه کجا میتونه گیر کرده باشه ؟ ای خدا این چه بدبختیه که قسمت من شده ؟ ........

   بازم نگاه ساعتم کردم : وای چیزی نمونده ، عجله کن ، آخه اینهمه سر و صدا دیگه برای چیه ؟        

   زود باش ........

   اوه ......

   ............

   ................

   آخیش ، دمت گرم ؟ کجا بودی؟ داشتم خفه میشدم .......

 

   خدایا تنها آرزوم سر این سال نویی اینه که این مشکل    یبوست    من رو حلش کنی

 

 

( دوستان عزیز و گرامی ، اجازه بدهید که آخرین لحظه های سال 84 را بدون نفرین و خون ریزی سپری کنیم ، پس لطفا  برای آخرین مطلب 84 کامنت فراموشتون نشه )

 

عیدتان مبارک ، شکوفه لبانتان خندان

 

 


 

   + توحید فراهانی ; ٤:٥٤ ‎ق.ظ ; ٢۸ اسفند ۱۳۸٤
comment نظرات ()