همچراغی

دلیران تنگستان

 

 

   چند روز پیش رفته بودم به یکی از دوستانم (مهران) که تو میدان تجریش مانتو فروشی داره سر بزنم ، چیزی دیدم که .......  چی بگم ؟ دختر خانومی وارد مغازه شد بعد از یک عالمه احوالپرسی و بگو بخند و تیکه پرانی و ادا و اطوار و ناز و کرشمه و ........ یه مانتو انتخاب کرد که به نظر من تن جوجه بزور میرفت ، خلاصه رفت تو اتاق پرو ، بماند که چه چیزهایی چشم ما که ندید و گوش ما که نشنید ، همینطور که سعی میکرد با فشارات بسیار دکمه پایینیه مانتو رو ببنده به رفیق ما گفت :

    ببین ، تنگترش رو ندارین ؟؟

   مهران : از این تنگتر ؟!!!!؟!!!؟ اینم به زور تنت کردی

   مشتری : نه زیاد !! یه خورده تنگ تر

   مهران : باور کنید لباس به این تنگی برای سلامتیه آدم ضرر داره ....

   مشتری : یه چیزایی هست که برای ما دخترا از سلامتی مهمتره ........

 

   اینجا بود که فک مبارک بنده مزین به خاک کف مغازه گردید

   بعد از نیم ساعت بسیار پر باری که اون خانم تشرف داشتند ، به مهران گفتم : این دیگه کی بود !!!!!؟؟؟؟

   مهران : تازه این خوبش بود ، یه روز باید بشینی جای من ببینی چه خبر تو این ..... خونه ( روم نشد بگم باشه قبوله ، ولی ته دلم دوست داشتم یه هفته ای اونجا بمونم )

 

   امیدوارم فقط به کسی بر نخوره ، از قدیم گفتن مشت نمونه خربار نیست ، فقط همون یکی اینجوری بود ، که احتمالا هم ایرانی نبود  ، بقیه گلند .....

  


 

 

   + توحید فراهانی ; ٦:۳۸ ‎ق.ظ ; ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
comment نظرات ()