شنگول ومنگول

واقعا برایم سوال است که چرا والدین بسیار محترممان جهت سرگرم کردن مان یا گاها لال مونی گرفتنمان داستانی به نام بزبزقندی را تعریف میکردند

داستانی سراپا خشونت ، داستانی که در آن یک گرگ سیاه ودهشتناک با فریب وارد یک خانه میشود و سه طفل معصوم و بیگناه را جر میدهد ، داستانی که در آن یک مادربیفکر وسط جنگلی سراسر سیاهی و وحشت صبح به صبح فرزندان ناقص العقلش را تک و تنها رها میکرده و میرفته دنبال بزک دوزکش ، داستانیکه در آن از همه بدتر مادر فلک زده و داغ اولاددیده به خون خواهی فرزندانش شکم آقا گرگ را جر میدهدو ...

کاش داستان طور دیگری بود

کاش صبح به صبح مادردلسوز وزیبا فرزندان آینده سازش را میفرستاد مهدکودک ، بعد آقا گرگه میومد در خونه و به یک بهانه ای (مثلا دیدن کنتور برق) وارد خانه میشد و دل سیری تجاوز میکرد و میرفت ...

هم بچه ها خون و خون ریزی نمیدیدند ، هم به درد امروز جامعه میخورد و هم نسبت به زمان کاربرد داشت 

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
یه شکلات

کاملا درست می فرمایید آقای توحید منم با شما هم عقیده ام این گونه داستان جذاب تر هم می شد[چشمک]

بهار

سلام اصلا" جالب نبود و میشه گفت خیلیم زشت بود [ناراحت] متاسفم....

ساسان

اینطوری طبیعی ترم بود.. [چشمک]

ورود با کفش سیاه ممنوع

بله خیلی بیشتر کاربرد داشت هرچند بچه های الان دیگه نه از این داستان ها حاضرند گوش بدند و نه دیگه داستانی واسشون مونده... برگشتم با آدرس جدید و نام حقیقی...