زبان

روبه و شیری در جنگل بزرگی سالها به انبازی و رفاقت شکار میکردند و میزیستند

روزی که هر دو در حال به نیش کشیدن گوشت غزالی جوان بودند روبه به شیر گفت دهانت را آنطرف تر بگیر که از آن بوی بدی میاید

این حرف برای شیر گران تمام شد و از روباه خواست که دوستی دیرین را به پایان رسانند و هریک پی کار خود روند

موقع وداع شیر از رفیق قدیمی خواست که به پاس یک دهه دوستی آخرین خواسته اورا بی چندوچون براورده کند و با سنگ سرش را بشکند و سپس برود

روباه به اکراه این درخواست را اجابت کرد و رفت

سالها گذشت

به بازی روزگار بعد از بیست سال روبه و شیر همدیگر را در جنگل دیگری یافتند

بعد از گپ و گفت و زنده کردن خاطرات ماضی شیر سر خود خم کرد و به روبه گفت خوب نگاه کن و ببین اثری از آن ضربه و سنگ و شکستگی نمانده . روبه به دقت دید و تایید کرد

شیر گفت ولی بدان هنوز اثر و زخم  آن حرف درشتت روی قلبم مانده است

 

 



/ 4 نظر / 10 بازدید
توحید

زبان زبان زبان زبان سر سبز سر سبز سر سبز سر سبز

مرداب

زخم هایی که در جان مینشیند پاک نمیشوند

بهار

حس خوبی نسبت به این متن نداشتم اصلا"

Sara

zakhma khub mishan amma khub shodan ba mesle ruze aval shodan kheili fargh mikone!!