اشک

پنج ساله بودم که بوقلمون گل باقالی بد صدایم را از دست دادم و پنج شبانه روز در سوگش گریستم . هفت ساله بودم که پدرم سر بره ی کوچکم را برید و چهار شبانه روز مرا به گریستن واداشت . در بیست و سه سالگی تو را از دست دادم و آنقدر گریستم که از حال رفتم و در سی سالگی جوانیم را از دست دادم و...

واشکی در کار نبود ...

نمیدانم اشک هایم تمام شده بود و یا جوانی دیگر ارزش گریه را نداشت  .

 

 

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه شکلات

ارزش جوانی را وقتی درمی یابیم که از دستش داده باشیم[ناراحت]

فاطمه

چی بگم والا....! مگه تو سی سالگی جوانی از دست می ره؟!!!!

امید

بچه گریه نمیکنه

ساسان

درود برتو.. خیلی قشنگ بود.. لذت بردم.. [چشمک]

یهدا

حالا که برات مثل بوقلمون و گوسفند هستم همون بهتر که واسه همیشه منو از دست دادی....من ارزو داشتم همیشه واست تک باشم نه اندازه یه بقلمون...............[نگران]

صبر کن سهراب! قایقت جا دارد ـ من از همهمه داغ زمین بیزارم ـ از جعل و ریا بیزارم ـ از بازی بعضیها با واژهها بیزارم ـ

مهتاب

ادامه بده تا به مجموعه ای که برای کودکی می نویسی اضافه بشه[لبخند] خیلی خوبه

n.t.z

این هم نظری است احسنتم برادر[نیشخند]

n.t.z

درون کوله ام خالی زفریاد فقط نامت شده در کوله بیداد.نفس هیچ است و هیچ است و تو انگار تمنایت شده همسان فریاد.. درون پرسشت حرفی عیان است نفس در زندگی بهر چه کار است؟! همی دانم که کوله از هدفها پر ز خالیست وتنها یار من این تک قناریست.از این شاخه به آن شاخه پریدم چرا در حمد توحیدی ندیدم.قلم در دست می لغزد ولی من خودم را تک اسیر واژه دیدم.ز حمد و قل هو والله یاد کردم زنامت هر دلی را شاد کردم .زقمری مرغ عشق و تک قناری نفس را با قناری شاد کردم دلش را از بدیها پاک کردم.همی توحید خواندم تا بدانی چه آهسته تو را بیداد کردم.