اعتراف

 

کبریت را کشیدم  ، موهای طلایی فرفریش کز خورد و دود شد‌ ، نمیدانم تعمدی بود یا نه ، ولی اصلا دستم را نکشیدم ، اصلا نخواستم که دستم را بکشم ، اصلا نخواستم نجات بدم موهای فرفری عروسکش را . . .

اصلا نخواستم که . . .

سی و هفت سال است که عذاب وجدان دارم

سی و پنج سال است که می داند کار من است و هنوز جرات اعتراف ندارم

سیزده سال است که همسرم میگه مشکلت با ناهید چیه؟

هشت سال است کودکم میپرسد که چرا ما هیچوقت خانه ی خاله ناهید نمیریم

یک روز است که ناهید میگه نمی خوای تمومش کنی ؟

 


/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسیه

اصلاً نبخشش می خواست مراقبش باشه [ماچ]

فاطمه

ای شیطووووووووووووووووووووووون[چشمک]

ساسان

درود برتو.. خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا.. درگیر بودم.. الانم فقط اومدم سر بزنم.. [چشمک] قشنگ بود متنت.. بت نمیاد اینقد سن داشته باشیا.. خیلی خوب موندی.. [نیشخند]

پائین

چرا به خودش حرفی نزدی؟ الان کجست؟ اراجیف ... فکر میکنم/ فکر میکنی خیلی میفهمی/ خیلی فکر کنی بقیه اش هم میریزه/ درنهایت به نظر میرسه چون مثل اونای دیگه دستت بهش نرسیده/عکسش رو میبوسیدی/خیانت کردی. منتظر جوابت تو بلاگت هستم.

مهتاب

این پایینیه چی میگه؟!!!! ها؟

مهتاب

منم سر مدادی خواهرم که یه عروسک کوچیک بود با موهای نارنجی رو دزدیدم.هفت سالم بود.دزدیدمش چون مال خودمم که عین اون بود یهو گم شد.تا همین پارسال کابوسم بود تا اینکه بهش گفتم و کلی بهم خندید.... آخی..یاد بچگی بخیر

مهتاب

خیلی باحالیییییییییییین شمااااا

مهتاب

خیلی باحالیییییییییییین شمااااا